کاش ای تنها امید زندگی میتوانستم فراموشت کنم یا شبی چون آتش سوزان غم در صفای قلب خاموشت کنم کاش احساس نیاز دیدنت در وجودم دور بود در دلم آتش نمیزد آن نگاه کاش آن روز دیدگانم کور بود
با سلام خدمت دوستای گل خودم خوبيد؟خوشيد؟خدا رو شکر امروز چندمه؟؟؟آهان.امروز11مهر1388.قبلنا هميشه تقويم دستم بود و روزا رو يکی يکی علامت ميزدم،دوست داشتم هفته زود تموم بشه و آخر هفته بياد اما حالا نمدونم چندمه وحتما بايد برم تقويم رو ببينم تا بفهمم چندمه آقاسی رو که ميشناسين؟من که نميشناسم.يه چيزی هست ميخونه...!؟شعر؟چيه؟نميدونم همين که ميگه "شايد اين جمعه بيايد شايد،پرده از چهره گشاید شاید" الان که مينويسم دارم اينو گوش ميدم.خيلی دوسش دارم.عادت دارم غروبا موقع اذان گوشش بدم (آخه ازش خاطره هم دارم) وقتی دلم مگيره گوشش ميدم و انقدر گريه ميکنم تا آروم ميشم نميدونم چرا بعضی ها فراموش کردن که خدايی هست که همه جا باهاشونه.که ميبينه دارن چکار ميکنن.که چی توی اون کله ی...ميگذره.فراموش کردن که قيامتی هست.آخرتی هست.بهشتی هست.جهنمی هست واقعا متاسفم براشون.نه نميخوام بگم که من خيلی خوبم نه.اما انقدر آشغال و عوضی نيستم.چرا؟؟؟الان بهتون ميگم
دو روز پيش رفته بوديم کتابخانه رشد (اهوازيا ميدونن کجا رو ميگم)شلوغ بود،انقدر شلوغ بوووووووود که نگو بعضی ها هم که واقعا آدمای عوضی هستن از اين شلوغی سوءاستفاده ميکنن ميخواستم از پله ها برم پايين،توی اون شلوغی يه پسره هی ميچسبيد بهم.حالا من هی ميچسبيدم به مامانم اون هی ميچسبيد به من بد بخت.انقدر اعصابم داغون شد که ميخواستم يقه اش رو بگيرم بکوبمش به ديوار عقده ای رو بعلــــــــــــــــــــه.توی اون شلوغی که اگر عمودی ميرفتی پايين افقی ميومدی بيرون،دو تا پسر بــيييييييييييييييييـب (که مطمئنا کتاب نميخواستن)اومدن پايين و بعضی دخترا همکه ديگه واقعععععا بــيييييييييييييييــب هستن و خوششون مياد که اينجوری بشه اومدن که مثلا کتاب بخرن القصه،اين دو تا زشت که همه اعتماد به نفسشون موهاشون که با لوله جارو برقی سيخ کرده بودن بود و فکر ميکردن که خيلی خوشگل و...هستن (ميمون رو هم سر تا پاش رو لباسای مارک دار بکنی خوشگل ميشه) فهميده بودن که کتاب فروشی شلوغه با خودشون گفته بودن حالا که خر تو خره ما هم بريم و...بعله ديگه يکی از اين بچه ميمونا افتاد دنبال يه دختری که از خودش ميمون تر بود اما سعی کرده بود خودش رو زيبای خفته جلوه بده.مانتو که چه عرض کنم بلوز و شلوار اونم يه چيزی اونور تر از خيــــــــلی تنگ(الان مانتو تنگ عادی شده و همه مانتوها تنگن و همه میپوشن،اما نه تا اين حد دیگه ندیده بودم)موهاشو پوش داده بود 2برابر صورتش. انقدر که آرايش کرده بود که يه لحظه با تابلو رنگ و روغن اشتباهش گرفتم.يه تيکه کهنه هم انداخته بود وسط کله اش که به خيال خودش شال بود و فقط کشبافی رو که موهاش رو باهاش بسته بود قايم کرده بود اون پسره هم توی اون شلوغی جای ما رو تنگ کرده بود و همه رو هل ميداد ميرفت دنبال دختر خوشگله(آره جون عمه اش)و ميرفت تو بغلش و در ميومد،با صورت ميرفت تو صورت دختره و در گوشش ميگفت:شماره ميگيري يا به زور بدم.کم کم دستش داشت میرفت دور کمر دختره.(هنوز دوست نشده بودن اینطوری رفتار میکردن وای به حال اون موقعی دوست بشن...)در کل توی آغوش گرم همديگه بودن ديگه خيلی صحنه ی زشت و زننده ای بود جای من نبوديد،ندیدید،نميفهميد چی ميگم.براشون واقعا متاسفم بگذريم اصلا به من و شما چه که دیگران چکار میکنن.فردا ما و اونا رو توی یه گور که نمیگذارن
میخواستم بیام درد و دل کنم گفتم بی خیال یکم جلوی خودم رو بگیرم این دفعه یه چیزی خارج از گود بنویسم.خوب من برم دیگه
سلام سلام سلااااااااااااااممممممممم به دوستای خوب خودم.خوبيد؟خوشيد؟ عيدتون مباااااااااااااارکنماز و روزه هاتون قبول باشه ان شاءالله.سوز به دلتون اهواز رو دو روز تعطيل رسمی اعلام کردن خيلی خوشحالم خيلی،خيلی.ولی چند روز پيش بيشتر خوشحال بودم.از خدا خواستم عيدی عيد فطر...خدا عيديمو بهم داد.البته ۴ روز جلوتر باورم نميشه باورم نميشه یعنی باورم نمیشد دیدمش.بعد از چهار مممممممممممماه.خیلی اتفاقی.هنوزم باورم نشده.اول متوجه نشدم که خودشه سرمو انداختم پايين،تو دلم گفتم خدا چقدر اين پسر آشناست.وقتي فهمیدم خودشه سریع برگشتم نگاش کردم.يهو یه چيزی تو دلم فرو ريخت،پاهام سست شده بودن و توان راه رفتن نداشتم،قلبم خييييييييييييييلی تند ميزد و دستام ميلرزيدن نميدونم چرا از آخرين باری که دیدمش وقتی که مثلا حواسم نبود نگاهم میکرد اما تا ميفهميدم داره نگاه میکنه و نگاهش میکردم خودش رو ميزد به اون راه.الان هم که دیدمش باز همين کارو کرد.فهميده بود دیدمش و دارم نگاش میکنم خودشو زده بود به اون راه و مثل هميشه لبخند ميزد.خيلی عادی از کنارم رد شد ميدونم که ميدونه دوستش دارم و داره عذابم ميده از شانس بدم مصطفی رو جايی دیدم که...کاش جای ديگه ای ميديدمش قبلا هميشه پنجشنبه ها میدیدمش،اما يه بار گفت که پنجشنبه ها کلاس داره و نميتونه بياد.نه!به من نگفت!به يکی از بچه های فامیلشون که فکر ميکنم پسر دایيش بود گفت.با اينکه تو بغل هم ايستاده بودن اما انقدر بلند گفت که منم فهميدم که ديگه نميتونه بياد.يه مدت از راه دانشگاه بعد از کلاسش ميومد اما بعد ديگه نيومد تا 2ماه.بعد از دو ماه که اومد خيلی عوض شده بود،رفتارش خیلی تغيير کرده بود.بعدشم ديگه چند هفته ای يک بار ميومد.تا الان که چار ماه نيومده.چهارشنبه که ديدمش مطمئن بودم که فرداش مياد،اما نيومد.تا حالا هرچی از خدا خواستم بهم داده اما هرچی ازش ميخوام که اون واسه همیشه مال من باشه خواسته ام رو برآورده نميکنه!آخه چرا؟؟؟برای چی؟؟؟(اصلا به من نیومده خوشحال باشم).يعنی قرار بود ديگه آپ نکنم اما وقتی دیدمش نظرم عوض شد.دلم ميخواست جيغ بکشم و به همه بگم که دیدمشبخدا داشتم از دلتنگی ميمردم راضيه(دوستم)نشسته کنارم و زل زده به مانيتور (اینجوری) و کم کم داره عصبانی ميشه.ميگه اين چرت و پرتا چيه مينويسی؟؟؟ميگه درباره خودمون بنويس خب خب خب دوست جونای خودم.اگر گفتین فردا چه روزیه؟؟؟فردا يازدهمين سالگرد دوستيمونههههههههههههههههههههههه.دوستیه من و راضیه خانم.يعنی مثلا ما الان خيلی خوشحاليم و جشن گرفتيم.برامون دعا کنيد دوستیمون تا آخر عمر ادامه داشته باشه و دوستيمون 111ساله بشه.در کنار نوه ونتيجه و نبيره و نديده.البته نديده رو کی ديده خب ديگه از اين لوس بازيا خارج ميشيم و ميريم سراغ يک شعر زیبا که خیلی با حسی که من الان دارم جوره
سرنوشت بديه اول تو رو ازم گرفت صبح فردا شد ديدم رد پاتو ازم گرفت
تا ميخواستم به چشای روشنت نگاه کنم مال ديگری شدی و چشاتو ازم گرفت
تو رو جادو کرد يکی با يه چيزی مثل طلسم اثرش زياد بود و خنده هاتو ازم گرفت
تو با من حرف ميزدی نگات يه جای ديگه بود خدا لعنتش کنه،اون،نگاتو ازم گرفت
لحظه هات يه وقتايی مال دوتامون ميشدن اون حسود اون دو سه تا لحظه هاتو ازم گرفت
خيلی وقته سختمه ديگه تنفس بکنم يه جور عجيبی انگار هواتو ازم گرفت
خدا دوست نداشت بيام پيشت کنار تو باشم باورت نميشه حس دعاتو ازم گرفت
يه کم از برگشتن قشنگ تو وقتی گذشت يکی اومدو يه ذره وفاتو ازم گرفت
ترس از دست دادن تو بوده عمری تو وجودم عاشقم نبودی اما نازنینم من که بودم تو منو نخواستی اما من که خواستم بهترینم پیش من بودی همیشه اما قلبت جای دیگه تو خودت نگفتی اما چشات اینو داره میگه واسه من سخته ببینم تو رو روزی با غریبه به خودم میگم دروغه همه اینا فریبه تو رو خواستم اما سرد بود آغوشت واسم همیشه برو با هرکی که میخوای عشق که زورکی نمیشه برو با چشای خیسم بت میگم خدانگهدار برو پیش عشقت امروز برو به امید دیدار
اول از همه سلام به آجی های گلم و برادرای خوبم خوبيد؟خوشيد؟نماز و روزه هاي همتون قبولباشه اين بار يکم دير آپيدم.راستش حالم اصـــــلا خوب نبود.شما به بزرگی خودتون ببخشيد امروز سحر،نزديکای اذان توی حياط نشسته بودم و به آسمون نگاه ميکردم،واقعا زيبا بود.به جرات ميتونم بگم محشر بود معرکه بود ماه وسط آسمون بود،ستاره ها دورش و حياط با نور ماه روشن شده بود اين اولين باری بود که آسمون رو انقدر قشنگ ميديدم من عاشق شبای مهتابی و پر ستارم ام.هر چقدر که به ستاره ها نگاه کنم سير نميشم مامانم بعد نمازش اومد دنبالم گفت مامان مگه ديوونه شدی؟کله سحری ستاره شناسيت گرفته؟منجم شدی واسمون؟بيا نمازت رو بخون بگير بخوابولی دل کندن ازشون سخت بود برام بگذريم.قرار بود ديگه آپام غمگين نباشن،قرار بود از اين به بعد يکم شاد آپ کنم اما ديگه آپ ديگه ای وجود نداره که بخواد شاد باشه يا غمگين راستش ديگه دليلی نميبينم که بيام نت کم کم مهر ماه داره مياد و مدرسه دارن باز ميشن و ديگه وقت نميکنم بيام...يکی از دلايلم برای نيومدنم به نت اينه دليل دوم هم نميگم چون مهم نيست...يعني هست...چه طور بگم...اصلا ولش کنید
الان ۴ ماهه که ندیدمش و میدونم که شاید دیگه هیچوقت نبینمشاما هنوز يه ذره اميد باقی مونده.تا اميد هست چرا نااميدی يه نفر که مثل يه برادر بود واسم خيلی نصيحتم کرد که...حرفاش واقعا روم تاثير گذاشت و از صحبتاش استفاده کردم و بهره بردم.چون حرفاش منطقی بودن و حقيقت محض اما يه موردش رو اصلا قبول ندارم اصلا.نميگم چی...اگر خودش که فکر میکنم الان داره میخونه...يکم فکر کنه میفهمه کدوم رو ميگم خيـــــــــلی فکر کردم تصميم گرفتم ديگه بهش فکر نکنم.نه،نه که فراموش کنم نميتونم که فراموش کنم نميخوام که فراموش کنم،فقط يه مدت ميخوام بهش فکر نکنم و فقط و فقط به درسم و کنکور سال آينده فکر کنمالکی الکی که نميشه خانم دکتر شد. سال قبل يه کوچولو درسم افت کرده بوداما امسال ميخوام نمره هام کمتر از 19 نشه نميدونم خداحافظی کنم يا نه اول خواستم وبم رو حذف کنم،دلم نيومد گفتم شايد يه وقت دلم گرفت يا دلم براتون تنگ شد...به همين خاطر حذفش نکردم نميدونــــــــــــــــــــم شايدم اومدم ولی ديگه دير به دير مي آپم ديگه سرتون رو درد نميارم و زحمت رو کم ميکنم راستی اون راضيه ای که اسمش توی لينک هاست يکی از بهترين دوستای دوران کودکيمه که از اول ابتدايی با هم بوديم و 31شهريور يازدهمين سالگرد دوستيمون و قرار دعوتم کنه پيتزا خيـــــــــــــــــلی دوستتون دارم مخصوصا آجی آنيتا رو،همکار آينده،البته در تخصص های متفاوت فکر کنم دوباره زياد صحبت کردم از خدا ميخوام همتون به هر چی و هر کی که ميخواين برسين البته اگر به صلاحتون و براتون آرزوی موفقيت ميکنم
شهادت آقا امیرالمومنین،مولای متقیان رو به همه عاشقان علی(ع) تسلیت میگم
خب ديگه خداحافظ يا برای هميشه يا تا بعد.اصلا هر چی شماها بگين
خيلی سخته بخوای بهش بگی دوسش داری اما نتونی بترسی جا و مکانش مناسب نباشه هيچ وقت تنها گيرش نياری خيلی سخته که تو چشماش نگاه کنی و تو دلت بهش بگی دوست دارم خيلی سخته ببينی داره گريه ميکنه اما نتونی بری اشکاشو پاک کنی خيلی سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش هيچی نتونی بهش بگی خيلی سخته موقع رفتن تو چشات نگاه نکنه خيلی سخته وقتي داره ميره نتوني بهش بگي يکم بيشتر پيشم بمون گريت بگيره اما گريه نکنی که نفهمه...که هيچکس نفهمه...اما بعد که رفت بشينی و انقدر گريه کنی انقدر گريه کنی تا چشای درشتت انقدر باد کنن انقدر باد کنن که بشن اندازه سر انگشتت و زير چشمات کبود بشه خيلي سخته که فکر کني دوستت داره بعد کم کم حس کني نداره ديگ نداره.سخته که ندوني دوست داره يا نه خيلي سخته بجاي اينکه ديگه دوسش نداشته باشي هر روز علاقه ات نسبت بهش بيشتر بشه بيشتر دوسش داشته باشي بيشتر از ديروز کمتر از فرداها خيلي سخته شبا به ماه خيره بشي و فکر کني محبوبت هم يه جايي به ماه خيره شده و همين باعث بشه نتوني از ماه دل بکني خيلي سخته هرشب موقع خواب به اون فکر کني و فکر کني اون الان به کسي ديگه فکر ميکنه خيلی سخته هميشه از خداي خودت بپرسی:الان کجاست؟؟؟داره چيکار ميکنه؟؟؟و ازش بخوای مواظبش باشه خيلی سخته هر شب با گريه بخوابی صبح با بغض بيدار بشی خيلی سخته تو حسرت ديدن چشاي روشنش بسوزی و تنها آرزوت اين باشه که يه بار ديگه ببينيش که يه بار ديگه تو چشات نگاه کنه و لبخند بزنه خيلی سخته بخوای فراموشش کنی اما نتونی يه چيزی بهت بگه بازم صبر کن.با اينکه ميدونی شايد ديگه هيچوقت نبينيش اما بازم منتظر بمونی خيلی سخته هيچکس حرفات رو نفهمه و در کت نکنه.سخته که تو واسه همه سنگ صبور باشی اما کسی نباشه که درد دلت رو بشنوه خيـــــــــــلی سخته خيلی
تا عاشق نباشی نميتونی حرفای يه...رو بفهمی و درکش کنی حالت از حرفاش بهم ميخوره.منم قبلا همينطور بودم حالم از حرفاشون بهم ميخورد.وقتی کس از احساساتش ميگفت دلم ميخواست بزنم تو دهنش وقتی کسی شعرای...ميخوند کلی مسخرش ميکردم و بهش ميخنديدم به نظرم خيلی مسخره ميومد وقتی يکی واسه يه نفر که مثلا دوسش داشت گريه ميکرد.ولی حالا کلی فرق کردم حالا ميدونم که خيلی از شماها حالتون از حرفای من بهم ميخوره.خب چيکار کنم درد دلم رو به کی بگم راستی اگر بجای کلمه...نقطه چين ميذارم بخاطر اينه که از اين کلمه و هم خانواده هاش متنفرم راستش خودمم حالم از حرفام بعضی وقتا بهم ميخورهديگه نميخوام انقدر غمناک آپ کنم.ميخوام وبم رو از اين حال و هوا در بيارم خب دیگه باید برم.منتظر آپ بعدی باشيد
بنويسم!از کجا بنويسم!؟براي که بنويسم!؟برای تو!برای تو که ديگر دوستم نداری؟؟؟!ولي من تو را دوست دارم.
شب های تاريکی را به اميد آنکه بيايی سپری کردم،بارها از درد فراغت بی خواب بودم،اما در اين بی خوابی به خواب بودم شايد تو ندانی،شايد تونخواهی،اما کسي که ميداند عشق چيست روزی خود بوده عاشقی دلريش من هيچ گاه تو را فراموش نميکنم.نميدانم کدامين واژه را برايت بنويسم.اگر بنويسم مهربان،مهربان بودی.اگر بنويسم وفادار،وفادار بودی.پس مينويسم عشق فراموش نشدنی من.چون بعد از اين هيچگاه فراموشت نخواهم کرد و فقط تو را ياد خواهم داشت نميدانی چقدر دوری تو مرا عذاب ميدهد.اما اگر بودن عذابت ميدهد نميگويم به خدا،به آنکه ماه را آفريد تا در شب های تاريکی نباشيم
سلام دوستای گلم خوبید؟ امروز حالم خیلی گرفته دلم خیلی تنگ شده انقدر که حس میکنم قلبم چسبیده به همآخرین باری که دیدمش۲۴/2/۸۸ بود بگذریم. شعرایی رو که مینویسم بیشترشون از مریم حیدر زاده هستن(شعراش رو خیـــــــــلی دوست دارم)اما وقتی اونا رو میخونم حس میکنم خودم گفتمشون چون یه جورایی با حرفای دل من یکی هستن ازتون میخوام برام دعا کنید خب دیگه سرتون رو درد نمیارم بریم سراغ شعر:
برگرد بی تو بغض فضا وا نميشه يک شاخه ياس عاطفه بيدا نميشه در صفحه دلم نوشتی صبور باش قلبم غبار داره و معنا نميشه درديست انتظار که درمان آن تویی اين درد تلخ بي تو مداوا نميشه زيباترين گلي که پسنديده ام تويی گل مثل چشمای تو زيبا نميشه رويای من هميشه به ياد تو سبز بود رفتی و حرفی از غم رويا نميشه شبنم گل نگاه مرا باز شسته است دل در کنار ياد تو تنها نميشه دل های منتظر همه تقديم چشم تو امروز بی حضور تو فردا نمیشه
حال من خيليی عجيبه دوست دارم پيشم بشينی من نگاهت بکنم تو تو چشام عشقو ببينی آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن اولش فکر نميکردم که دلم رو برده باشه يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد به تو گفتم و دلت از قصه من با خبر شد اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده اما بعد ديدم که عشقه آخه اندازش زياده بد جوری ديوونتم من فکر نکن اين اعترافه هميشه نبودن تو اين دلو کرده کلافه